تبليغاتX
دلنامه
دلنامه
صفحه نخست
ایمیل مدیر
دلنامه

یاد باد ان صحبت شبها که با زلف توام              بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق

از دم صبح ازل تا اخر شام ابد                          دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود 

بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد             گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار         دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود         

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
لينك مطلب

تا حالا شده تصمیم اتوبوسی بگیرید.

اره تصمیم اتوبوسی.

من تو اولین ساعات شروع روز پنج شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶(ساعت ۱:۵)وقتی

داشتم از طبس به یزد میومدم. تو اتوبوس تصمیم گرفتم با دلنامه خداحافظی

کنم.

چند وقتیه دلم بدجور غبار گرفته.باید برم خونه تکونی.واسه این خونه تکونی

به اندک سرمایم از عقل و دین و احساس نیاز دارم.

میرم ـ ولی نمیدونم کی میام . شاید یه هفته ـ سه هفته ـ یه ماه ـیه سال

ـ یا حتی چند سال دیگه بیام.

از همه ی اونایی که تو این مدت با نظراتشون به دلنامه لطف داشتن تشکر

میکنم.

از همتون عاجزانه تقاضا دارم واسم دعا کنید . این خواهش با التماس دعا

های معمولی فرق میکنه .چون اگه من تو این خونه تکونی شکست بخورم

اون دنیا هیچی ندارم.

خداحافظ دلنامه.

خداحافظ دلنامه.

خداحافظ دلنامه 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
لينك مطلب

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت           آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت                 جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد                       خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست             همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

سلام. یه سلام پر خجالت. یه سلام پر معذرت خواهی . میدونم دیر کردم اما واسه دیر کردم دلیل داشتم. احتمال زیاد باورتون نمیشه اما باور کنید که امتحانات ترم سوم من هنوز تموم نشده و تازه شنبه بعد از تحویل پروژه ی نقشه برداری تازه میتونم یه نفس راحت بکشم. الان هم که این مطلب رو میذارم تو دانشکده هستم و منتظرم بقیه بچه ها بیان و انشاالله امروز کار رو ببندیم.  

تو این مدت که نبودم یه عده از رفقای دلنامه اومدن و نظر دادن که از همشون تشکر میکنم .

شهریور امسال یه هفته به این که واسه عمره دانشجویی برم . جواد داداش بزرگ وبزرگوارم یه پیشنهاد به من داد و اون این بود که یه وبلاگ برام بسازه به این شرط که من تو وبلاگ خاطرات سفر عمره رو بنویسم و من هم قبول کردم.

اما همین طور که میبینید چند وقتی هست دیگه خاطرات نمینویسم. واسه این کارم هم دلیل دارم . آخه خاطرات من به اونجا رسیده که اولین بار وارد بقیع شدم و نوشتن اون خاطره یه فرصت مناسب میخواد که اگه عمری باشه مینویسم.

باز هم از همه ی اونایی که به دلنامه لطف دارن تشکر میکنم.امیدوارم با شروع ترم  ۴ بتونم شروع به فعالیت مجدد کنم.                                  

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
لينك مطلب

به تیغم گر کشد دستش نگیرم                 وگر تیرم زند منت پذیرم

غم گیتی گر از پایم در ارد                     بجز ساغر که باشد دستگیرم

بر ای  افتاب صبح امید                     که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات              به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند            که من از پای تو سر برنگیرم    

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سی ام دی 1386

قصد نداشتم به این زودی مطلب بذارم اما دیروز یه اتفاقی افتاد که منو وادار به نوشتن کرد.دیروز عاشورا بود . دم ظهر بچه ها واسه دیدن عزاداری رفتن بیرون اما من خوابگاه موندم. بعد از ظهر ساعت ۳ رفتم هیئت نزدیک خوابگاه واسه زیارت ناحیه مقدسه. زیارت که چی بگم نهایت غم و روضه بود. اونقدر پر سوز بود که خیلی اشکها روون شد- خیلی لباسها پاره شد -خیلی صورتها سرخ شد و خیلی صداها گرفت.

                                                 باسم رب الحسین

 أَلسَّلامُ عَلى ادَمَ صِفْوَةِ اللهِ مِنْ خَليقَتِهِ ، أَلسَّلامُ عَلى إِسْمعيلَ الَّذي فَداهُ اللهُ بِذِبْــح عَظيم مِنْ جَنَّتِهِ  ، أَلسَّلامُ عَلى يَحْيَى الَّذي أَزْلَفَهُ اللهُ بِشَهادَتِهِ ،

 سلام بر آدم يارِ مخلص خدا از بينِ آفريدگانش ،خـدا مقـامِ خُلّـت و رفاقـت رابه او عـطا نمود ، درود بـر اسمـاعيل كـه خـداوند ذبـحى عظـيم از بهشت را فـداىِ او نمودداد ، درود بر شعـيب كه خدا او را بر اُمّـتش پيـروز نمود ،، سلام بر يحيى كه خداوند به سبب شهادت مقام و منزلتِ او را بالا برد ،

 أَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الَّذي سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ ،أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ في تُرْبَتِهِ، ، أَلسَّلامُ عَلى غَريبِ الْغُرَبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى شَهيدِ الشُّهَدآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى قَتيلِ الاَْدْعِيآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى ساكِنِ كَرْبَلآءَ ،، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُيُوبِ الْمُضَرَّجاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ ،، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ

 سلام بر حسين كه جانش را تقديم نمود، سلام بر آن كسى كه خداوند شفا را در خاكِ قبرِ او قرار داد، سلام بر غريبِ غريبان، سلام بر شهيدِ شهيدان ، سلام بر مقتولِ دشمنان ، سلام بر ساكنِ كربلاء ،  سلام بر آن گريبان هاى چـاك شده، سلام بر آن لب هاى خشكيده سلام بر آن اعضاىِ قطعه قطعه شده ، سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نيزه ها)

 أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَْبْدانِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ،أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ أَلسَّلامُ عَلَى الْمَنْحُورِ فِى الْوَرى أَلسَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتينِ، أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ

  سلام بر آن دفن شدگـانِ بدون كفن، سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن، سلام بر آن كسى كه پرده حُرمَتش دريده شد سلام برآنكه با خونِ زخم هايش شست و شو داده شد،سلام بر آنكه در ملأ عام سرش بريده شد،سلام بر آنكه شاهرَگش بريده  سلام بر آن دندانِ چوب خورده ، سلام برآن سرِ بالاى نيزه رفته

 حَتّى نَكَسُوكَ عَنْ جَوادِك َ، فَهَوَيْتَ إِلَى الاَْرْضِ جَريحاً ، تَطَؤُك َ الْخُيُولُ بِحَوافِرِها وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُك َ وَ يَمينُك َ ، تُديرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلى رَحْلِك َ وَ بَيْتِك َ  وَ أَسْرَعَ فَرَسُك َ شارِداً ، إِلى خِيامِك َ قاصِداً

  تاآنكه تورااز اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح برزمين سقوط كردى، درحاليكه اسبها تورابا سُم هاى خويش لگد کردند، و دستانِ چپ و راستت به باز و بسته شدن در حركت بود ، پس گوشـه نظرى به جانب خِيام و حَرَمَت گرداندى، اسبِ سوارى ات با حال نفرت شتافت ، شيـهه كشان و گريـان، بجانبِ خيمه ها رو نمود

وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ، وَ مُولِـغٌ سَيْفَهُ عَلى نَحْرِك َ ، قابِضٌ عَلى شَيْبَتِك َ بِيَدِهِ ، ذابِـحٌ لَك َ بِمُهَنَّدِهِ وَ رُفِـعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُك َ

 درهمان حال شِمرِملعون برسينه مباركت نشسته،وشمشيرخويش رابرگلـويت سيراب مينمود، بادستى مَحاسنِ شريفت را درمُشت ميفِشرد،(وبادست ديگر)باتيغِ آخته اش سراز بدنت جدامى کرد و سرِ مقدّست برنيزه بالارفت

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سی ام دی 1386
لينك مطلب

کربلا کعبه ی عشقه

کربلا قلب زمینه

ارزومون دیدن اون گلدسته های نازنینه

کربلا قشنگ ترین شهر خداست

ما که ندیدیم فقط شنیدیم حسرت کشیدیم

سلام میدونم دیر اومدم اما باور کنید نمیدونم باید چی بگم.

خودم هم غافلگیر شدم.

یه دفعه چشم باز کردم دیدم دور و برم پر پارچه سیاه شد.

هنوز هم گیجم. نیومده هفت روزش رفت.

باور کنید کلافم نمیدونم باید چی بگم.

محرم رو نباید گفت باید درکش کرد باید حسش کرد.

نباید بخونی روز هفتم اب رو بستن باید حس کنی تشنگی یعنی چی.

نباید بشنوی بچه ها العطش میگفتن باید حس کنی چند تا بچه ی کوچیک وقتی تشنه میشن چه

حالی میشن.

نباید بشنوی حسین ازبعد ابوالفضل دست به کمر راه میرفت باید حس کنی تمام امید زندگیت تیکه تیکه

جلوت افتاده.

و............

فقط سعی کن حس کنی.

نمیدونم از چی و از کی باید بگم.

از حسین بگم.

از ابوالفضل بگم .

از اون بچه ی شیش ماهه بگم.

یا اینکه ..........

نمیدونم چم شده . تمام وجودم حرفه اما نمیتونم چیزی بگم.

من خودم نرفتم کربلا ولی کربلا رو حس کردم.

چشاتونو ببندین.

میخوایم با دل بریم کربلا.

تو ماشین داریم میریم سمت کربلا .

هر کی یه حالی داره . هیچکس اروم و قرار نداره.

تا اینکه بلاخره چشممون میفته به تابلو ورودی شهر کربلا و قصه شروع میشه.

یکی بود یکی نبود:

یه مرد بود که خیلی غریب بود.

تموم سرمایس از این دنیا یه خونواده بود و هفتاد و دو تا عاشق .

اما یه دل داشت قدر یه دنیا به وسعت یه خدا اما پر درد و غم . وبیشتر از اون درد و غم پر از عشق.

یه روز یه ادم پست و (نمیدونم چه صفتی بدم که همه ی زشتیها رو شامل بشه) خواست مرد قصه ی

ما رو مجبور کنه که چشمشو به زشتیای اون بدبخت ببنده.

اما مرد قصه  نمیتونست. اون از پدر و مادرش یاد گرفته بود که جلو هر چی زشتیه وایسه.

مرد قصه ی ما تموم خونوادشو جمع کرد و راه افتاد.

.

.

.

تا اینکه یه روز گرم و داغ وسط یه بیابون بزرگ..........

یه طرف یه تعداد زن و بچه و هفتاد و دو تا عاشق.

یه طرف هم تموم نامردای عالم. تموم اونایی که دلشون جای هر چیزی بود جز خدا.

اون اقایی که من میگم خودش گفت میرم تا نماز بمونه . الان هم اینجا وقت نمازه و باید برم.

فقط دوست دارم اینجوری تموم کنم:

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

                                                           چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل اتشین سخن تبر به دوش بت شکن

                                                 خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه

                                                       ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام هفته را به جمعه چشم دوخته ایم

                                                       دوباره صبح  ظهر نه غروب شد نیامدی             

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
لينك مطلب

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

انجا جز ان که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس اشکاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

نوشته شده توسط علی در دوشنبه دهم دی 1386

امروز میخوام در مورد موضوعی مطلب بنویسم که هیچی ازش نمیدونم.

میخوام در مورد کسی بنویسم که زندگیم مدیونشه اما من نمیشناسمش.

نه فقط من خیلی ها اونو نمیشناسن.

اونقدر پیچیده هست که عقل ناقص من نتونه این پیچیدگی رو حل کنه.

اسمش رو خیلی وقت ها و خیلی جاها شنیدیم اما نمیشناسیمش.

علی.........................

نمیدونم چی باید بگم فقط میدونم امروز که بیدار شدم یه حسی گفت باید از علی بگم.

خیلی ها از علی گفتن اما نتونستن علی رو به ما بشناسونن.

این مطلب رو تو مدینه تو دعای کمیل شنیدم:

نقل میکنن یه روز معاویه به یکی از یارای نزدیک امام گفت من هم مثل تو علی رو میشناسم.

علی دلاور بود ـ علی عالم بود ـ علی عادل بود ـ علی شجاع بود ـ علی ساده زیست بود و........

اون یار نزدیک امام به معاویه گفت : علی همه ی اینها بود اما علی فقط این نبود . من علی ای دیدم که

تو ندیدی . من علی رو میدیدم که شب ها رو سجاده مینشست. محاسنش رو توی دست میگرفت

مثل مارگزیده به خودش میپیچید و گریه میکرد و حتی وسط مناجات غش میکرد.

حالا به نظرتون من میتونم حتی یه کلمه در مورد علی بنویسم.

تنها کاری که میتونم بکنم اینه که علی رو به زبون علی تعریف کنم.

راستشو بخواین من قبل از رفتن به عمره دانشجویی حتی اسم مناجات امیر المومنین رو نشنیده بودم

اونجا بود که فهمیدم مناجات یعنی چه.

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم

خدایا از تو امان میخواهم در ان روزی که سود ندهد کسی را نه مال و نه فرزندان مگر کسی که

دلی پاک به نزد خدا اورد

.........

واسئلک الامان یوم یعرف المجرمون بسیماهم

و از تو امان میخواهم در روزی که شناخته شوند جنایتکاران با چهره شان

..........

مولای یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی

مولای من .. تو سروری و من بنده و ایا رحم کند بر بنده جز سرور

مولای یا مولای انت المالک و انا المملوک و هل یرحم المملوک الا المالک

مولای من ای مولای من تو مالکی و من مملوک و ایا رحم کند بر مملوک غیر از مالک

 مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز

مولای من تویی عزتمند و منم خوار و ذلیل و ایا رحم میکند بر شخص خوار جز عزیز

 مولای یا مولای انت العظیم و انا الحقیر و هل یرحم الحقیر الا العظیم

مولای من تویی بزرگ و منم ناچیز و ایا رحم کند بر ناچیز جز بزرگ

مولای یا مولای انت الغنی و انا الفقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی

مولای من تویی بی نیاز و منم نیازمند و ایا رحم کند بر نیازمند جز بی نیاز

مولای یا مولای انت المعطی و انا السائل و هل یرحم السائل الا المعطی

مولای من تو عطا کننده ای و من سائل و ایا رحم میکند بر سائل جز عطا کننده

مولای یا مولای انت الهادی و انا الضال ()(اگه علی گمراه بود من دیگه چیم) و هل یرحم الضال الی الهادی

مولای من تو هدایت کننده هستی و من گمراه و ایا رحم میکند برگمراه جز هدایت کننده

مولای یا مولای انت السلطان و انا الممتحن و هل یرحم الممتحن الی السلطان

مولای من تو سلطانی و من گرفتار ازمایش و ایا رحم میکند بر بنده ی گرفتار ازمایش جز سلطان

مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الی الغفور

مولای من تو بخشنده ای و من گنهکار و ایا رحم میکند بر گنهکار جز بخشنده

.................

اینایی که من نوشتم یه گوشه از وجود الهی علی(ع) بود. من وقتی این جملاتو میخونم دلم به حال

خودم میسوزه. این جملات مال کسیه که تمام وجودش مملو از خدا بود.

وقتی علی با اون عظمتش میگه انا الحقیر پس من چی باید بگم.

وقتی علی میگه انا المذنب من چی باید بگم.

و تو این لحظاته که ناخواسته یه لبخند رو لبام میشینه و از ته دلم میگم:

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیر المومنین و اولاده المعصومین

 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه ششم دی 1386
لينك مطلب

گر زدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت                  

 ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق از خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پایدار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    http://matam.persiangig.com/audio/salahshor%20ta%20mashko.wma


    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by dellnameh.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM